![]() |
![]() |
|
| چرا دروغ بگیم.این وبلاگ تراوشات مغزی ماست.بد بود ببخشید!بقیه ش واسه مدرسه مونده! |
|
راستش آدم اگه بخواد تو دو تا وبلاگ هم وبلاگ خودش هم با دوستاش مطلب جدی بنویسه دچار چندگانگی ارزشی(یه جور حالت حاد شده ی دو گانگی ارزشی)میشه.پس من چون خودم رو دوست دارم و دلم نمی خواد بیشتر از این سلامت روانی(!)ام رو از دست بدم مطلب اون یکی وبلاگم رو کپی پیست می کنم.آخه می دونید چیه؟آدم تو دو وبلاگ به صورت مکرر اگه حرف فلسفی بزنه جاش تیمارستانه!بخونید:
تا حالا به این مسئله فکر کرده اید که به یک زنی که همسرش را از دست می دهد می گویند بیوه؟یا به بچه هایی که پدر و مادر خود را از دست داده اند می گویند یتیم؟حالا چرا این امر در مورد مردی که همسرش را از دست داده و یا پدر و مادری که فرزندانشان را از دست داده اند صدق نمی کند؟بگذارید برای این سوال از پیش ساخته ام جواب از پیش ساخته ام را بدهم.چون یک شوهر برای همسرش و پدر و مادر برای فرزندانشان اهمیت دارند و "وجود"شان واجب است.حالا به این فکر کنید که شما فرزند یک خانواده ی پر جمعیت هستید.مثل من آخرین فرزند.اگر شما بدون تعارف بمیرید چه اتفاقی می افتد؟مدتی عزا و بعد ادامه ی زندگی.چرا؟چون "وجود"شما برای خانواده ی چند نفری که هر کدام عقایدی دارند واجب نبوده. و حتی می شود گفت شما در چنین خانواده ای اصلاْ وجود ندارید! بله این فلسفه ی وجود سارتر است که با این دغدغه های کودکانه شروع شد.(بجز آن بیوه و یتیم که دستمایه های ذهن معلول خودم بود).من مجله می خوانم.نویسنده ی مقاله ای که من در حال خواندن آن هستم از وجود خارجی من خبر ندارد.من نامه برایش می نویسم اعتراض و پیشنهادات خودم را می گویم و او می فهمد فردی به این نام وجود خارجی دارد.اما او از کجا می فهمد؟آیا مرا می بیند؟یا لمس می کند؟من در حواس او چه جایگاهی دارم؟هیچی او با بازنمون مادی من بوسیله ی کلمه ها می فهمد چنین امر "تخیلی" صرفاً وجود دارد.بیایید برگردیم به روابط خانوادگی.کتاب "راز فال ورق" را خوانده اید؟فرض می کنیم جواب شما منفی است.این رمان داستان پدر و پسری است که دنبال خلاء زندگی خود می گردند.یک فرد گمشده.پدر خانواده یک بچه ی نا مشروع از یک زن احتملاً هلندی اگر حافظه ام درست یاری کند و یک مرد آلمانی است که پیش از به دنیا آمدن تنها پسرش زنی که دوست دارد را رها می کند.این فرد یک نقش بزرگ در زندگی این خانواده دارد ولی یک باره از بین میرود.بعد این پسر نامشروع با تمام مشکلاتی که باعث طرد شدن و او و مادرش از جامعه می شود(یه جور وجود نداشتن) بزرگ شده و با یک زن زیبا ازدواج می کند.زنی که خودش را گم کرده ست.و به قول خودم آدم های زیبا همیشه در درک وجود خودشان عاجزند.اینکه کی هستند و چی هستند.پس از به دنیا آمدن تنها پسرشان این خانم برای پیدا کردن خودش گم می شود.و دوباره یک فاجعه ی دیگر در زندگی آن بچه ی نا مشروع و حالا فرزند خودش اتفاق می افتد.کار به جایی می کشد که پدربه فرزندش می گوید همیشه نفر سوم در خانواده ی ما غایب است.و این تبدیل به یک قانون می شود.یک قانون که افراد مهم که "وجود"شان مهم است با نبودشان خلاء ایجاد می کنند.این مسئله است که پدر را در فکر جمع کردن کارت ژوکر در میان ورق ها می کند.کارتی که مثل خود پدر(که فرزندی نامشروع است) و پسرش اصلاً "وجود" واجبی برای بازی های ورق ندارد و همه با کمال میل آن را اهدا می کنند.ولی چطور می شود این خلاء را پر کرد؟مرد دنبال همسرش و مادر پسرش می گردد.و شاید دنبال پدر آلمانی خودش.داستان هایی اتفاق می افتد.کار به جایی می کشد که پدربزرگ داستان وارد رمان می شود.فردی که خود یک ژوکر است.اما با تخیلاتش افراد غیر واقعی را بهواقعیت مبدل می کند.و از ژوکر بودن شانه خالی می کند.او یه فرد "مهم" میشود.فردی که روی زندگی دیگران تاثیر می گذارد.روی زندگی نوه اش.اما این نوه(که فکر کنم اسمش هانس بود)چطور از این نبودن رها شود؟او هم به نوع خودش وارد تخیلاتی می شود و آنها را با نوشتن کتاب(باز نمون مادی) بودن آنها را ثابت می کند.و چه کسی است که نداند نویسنده با اثرش جاودان می شود و وجودی فراگیر پیدا می کند.اما پدر ناکام چی؟او می خواره می ماند.زندگی می کند و همچنان یک ژوکر خواهد ماند.اما من که سومین فرد از یک خانواده ی پنج نفره ام چه؟من یک ژوکر نیستم؟چرا.من نه سلیقه ای دشتم.نه نظری.چرا؟چون تخیلاتم را ثبت نمی کردم. ولی به نوشتن به کشیدن به نواختن روی آوردم و با هنر ماندگار خواهم شد.یا همیشه از ژوکر بودنم لذت خواهم برد!باید ببینم من واقعاً وجود دارم؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:57 توسط amiral |
|
|
راستش روز آخری بود دیروز.من اشکم داشت در می اومد وقتی سوار ماشین شدم که برم خونه.نمی دونم چرا.ولی به این دوستام به این کلاس دوم دبیرستان بدجور عادت کردم.به اون توطئه های سر کلاس.به اون شلوغ بازی درآوردن ها.به اینکه سر این خانم عربده(فرانکی) داد و فریاد راه بندازم.ولی دیگه جدا شدیم.اون کلس اول دبیرستانی که ساخته بودند دیروز به تمام معنی پاشید از هم!کلاس دوم دبیرستان نماد مخلوطی از ریاضی ها و تجربی ها بود.ولی حالا از هم جدا شدن.دلم تنگه برای گریه کردن.....ولی حداقل این خانم خطری(آرنیکا) و این خانم خرس مهربون(ترانه) هستن!حداقل!اون عربده ه که...رفت.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:44 توسط amiral |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:56 توسط amiral |
|
|
من و ترانه و آرنیکا و فرانکی تصمیم گرفتیم زمین و زمان رو به هم بدوزیم و رسماْ سرخوش بازی در بیاریم(حتماْ این سوال براتون پیش میاد که مگه قبلاْ نبودید
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:47 توسط amiral |
|
|
سلام دوستای عزیز
ممنون که گاهی یه سر به این خاطرمون می زنین. مدتی آپ نکردیم همون طوری که خودتون می دونین امتحانه و .............بگذریم. الان که دارم آپ می کنم تو کافی نت نزدیک مدرسه ام.بعد از امتحان طاقت فرسا اما شیرین شیمی مثل اینکه من اولین نفر ورقمو دادم مثل.... بقیه همچنان دارن با این گودزیلای قرن(امتحان)دستو پنجه نرم میکنن. احتمالا این آخرین آپمونه.البته شاید بروبچ بیان یه آپی کنن اما مطمئنا من نمی یام. حداقل تا پایان امتحانات(۲۶ خرداد). واسمون دعا کنین.سر بزنینا.نظر هم یادتون نره. خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:36 توسط arnika |
|
|
نمی دونم دنیا چی کار کرده با من که اینجوری شدم!(می بینید در بدترین شرایط هم تقصیر گردن دیگران)من که خسته شدم از زندگی کردن توی این کره ی خاکی که هه ی آدماش نیزه های جنگ رو به طرف هم نشونه رفتن!دیگه خسته شدم از این همه دور خودم چرخیدن!می چرخم و می چرخم می نوشم از این جام!بی خود شده از خویشم و گردش ایام!هیچی تمام!تمام آرزو هام بر باد رفت.و من الان تو این دنیا فراری تر از بادم!به خاطر همینه حالا هر جا می رم امضای بودنم همینه:فرار باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:5 توسط amiral |
|
|
دیگه همه به زیر حرف های خودشون میزنند
مثل نویسنده همین پست
ای کاش شیرینی که حرص عشق لیلی و مجنون می زد با فرهاد می بود و عشق را با او فریاد میزد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:48 توسط mona |
|
|
قرمز: 1 ش.س.ج.الف نارنجی: 2 ت.ث.ک.ب زرد: 3 ی.ل.ص.ض سبز: 4 و.م.د.ژ آبی: 5 چ.ن.ط.ظ نیلی: 6 ح.خ.ف بنفش: 7 ع.پ.غ صورتی: 8 ز.ق.هـ طلایی: 9 ر.ذ.گ نــمــونــه: مصطفی سعیدی رشک علیا م 4 ص 3 ط 5 ف 6 ی 3 س 1 ع 7 ی 3 د 4 ی 3 ر 9 ش 1 ک 2 ع 7 ل 3 ی 3 ا 1 سپس این اعداد را با هم جمع می زنیم: 4+3+5+6+3+1+ 7+3+4+3+9+ 1+2+7+3+3+ 1 = 65 6+5 = 11 1+1 = 2 عدد 2، برابر با رنگ نارنجی است پس من ویژگی های رنگ نارنجی را دارم.(به دلیل مسائل امنیتی از اسمی غیر از اسم خودم استفاده کردم) شما چه رنگی هستید؟؟ برای دیدن رنگ ها و ویژگی ها روی ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:6 توسط arnika |
|
|
بوی خاک می آید.آری بوی خاک باید سپیدی یاس ها و نرگس ها و سرخی شقایق های وحشی را درک کرد. زمان کجا می رود؟به او بگویید صبر کند.می خواهم با یاس ها درددل کنم... ای باد هوهو مکن و گلبرگ های شقایق را همراه نفس هایت همسفر نکن. نرگسم را کجا می بری ای آب؟می خواهم گلبرگ هایش را نوازش کنم... اما تو ای زمان.می گذری و می روی حسرت ها هنوز باقیست که چرا نمی توان تو را میان انگشتان فشردو نگاه داشت! ای زمان!سازت را بنواز که سهم ما این است که به سازت برقصیم... اما برگ های امید را خشک نکن.از ما می گذری اما نمی دانم به کجا می روی . بر کدامین بام می نشینی.اما فقط می دانم"می گذری" آه ای روزگار خاک گرفته که زمانی به تازگی ات می بالیدی.چه شد آن همه نازو نوازشت؟!چه شد؟!!! به یاد آر آن زمان را که بر غنچه ی کوچک هنگامی که شکفته شد لبخندی زدی و سپس زمانی را که چگونه ریشه اش را سوزاندی!شعله ی کوچک مهرت چه زود خاموش می شود. اینک بگو گل میان تاریکی چگونه راه خود بیابد؟ کبوتر با پرهای شکسته چگونه پر گیرد؟ اندکی سخاوتمند باش. برخیز.برخیزو کفش های محبت را به پا کن.فقط مگو که دوباره می خواهی بر دل کبوتر ها خاکستر بپاشی و صبح سپید را به خاموشی بکشی و قامت بلند سپیدار را با تبرت تکه تکه کنی! برخیزو شاخه های افکنده ی بید مجنون را رو به خدا تجلی بخش.مگو که می خواهی سد برروی چشمه ی زلال پاکی ها بزنی و بر آب هایش جوهر بپاشی!مگو که می خواهی من و سوسوی ستاره ها را به خاموشی بکشانی. مرا در میان تاریکی رها مکن... من می خواهم همه باشند.از خورشید تا کهکشان.از بهار تا زمستان.از قطره تا دریا.از سبزه تا گل.از شاخه تا درخت... اینک لبها دیگر ترنم ندارند.خشک شده اند و آهسته بسته می شوند و سکوت از راه دراز خود می رسد و کنار من و تو می نشیند و فقط مردمک ها حرکت می کنند و پلک ها پایین و بالا می روند.نگاه ها به هم وصله می خورند.همانند زمانی که در کنار رودخانه نقره ای نشسته ای و نگاه مظلومانه ی آب های نقره ای چشمانت را نوازش می کند. اما نگاه ها هم حرف دارند و سکوت پرمعنا همچنان دست بر روی لب های من و تو گذاشته.اینک لبخند را می توان از لب ها و گونه هایت فهمید و می توان فهمید که هم اکنون درک کرده ای که قناری ها قفس و گور تاریک نمی خواهند. آن ها بهشت می خواهند آری"بهشت"... سلام خوب بیدین؟ البته زیاد هم فرقی نمی کنه. به قول پسر خالم:حالا کی حال داره اینو بخونه.ولی ما ماموریم و معذور. اینم باز یه مطلب بود از سارا جون.دیگه خواهشن گیر ندین که چرا همش از این دوست خوبمون مطلب می ذارم.چون به نظر خودم بهتر از اینه که مطالب وبلاگ های دیگرو کپی کنم. حالا دیگه ببخشین شما... نبخشیدینم به ... بای تا های frank news
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:26 توسط |
|
|
این بار کسی نمی داند که من چه می خواهم و به کجا می روم این بار نمی خواهم بگویم که درد این دل دیوانه چیست من می روم به ناکجاها بگویید کسی دنبالم نیاید.من بر نمی گردم می روم جایی که بدانند معنی اشک هایم چیست می روم.اما بی صدا.دیگر کسی نمی تواند سکت دلم را بشکند این بار آرام اشک می ریزم تا حتی هوا هم داغی اشک هایم را احساس نکند من می روم اما فقط قبل از رفتنم به او بگویید:دوستش دارم...
این مطلب بازم از سارا جون بود. منتظر بعدی ها هم باشین بای |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:38 توسط mona |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ گوشه ای از خاطرات چهار تا از بچه های فرزانگان لنگروده.هر چهار نفر از دانش آموزان پایه ی دوم متوسطه و رشته ی تجربی و ریاضی هستیم.علاوه بر خاطرات اینجا دوستان مطالب مختلفی از فوتبال و فلسفه و سیاست و البته نجوم رو بیان می کنند.
|
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ شخصی amiral(فرار از مدرسه) شیطونی های یک دختر دبیرستانی فاشیست سمپادی شراب تلخ خاطرات مرده وبلاگ نویسان در گیلان تنها برای چشمان تو می نویسم ریاضیات آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
amiral mona arnika taraneh |
| پیوندها |
|
سايت فارسي هوادارن چلسي چلچراغ سایت سید محمد خاتمی وبلاگ شیمی(خدا نوه م رو برام نگه داره) حرف نمی زنیم(وب شخصی آمیرال) خاطرات مرده |
|
RSS
|